تبليغاتX
هر کجا هستم باشم آسمان مال من است

هر کجا هستم باشم آسمان مال من است

به نگاهم خوش آمدی


نود تا بود تموم شد رفت ...

تازه اونم با کلی دَکُ پز !

رفت یه دونه دیگه به دکُ پزش اضافه کرد 

حالا برگشت اومد

شده نودُ یکی..

کی می ره این همه راه ه ه هُ

همینه دیگه هی میره یه دونه به خودش اضافه می کنه بعد که میاد فکر میکنه چه خبره !

تقصیره ما هم هستا !!!

اَ ، بس که گنده اش می کنیم فکر می کنه خبریِ !

هی خودشُ واسه ما می گیره

هی خودشُ لوس می کنه 

هر سال اَدا اطفاره تازه در میاره برامون ..

هی قرُ قمبیل میاد واسمون ..

بابا حالا شده نودُ یکی

اون یکی یه دونه اشو کجای دلم بذارم حالا ؟!؟

بذار به اون یکی یه دونه اش از همین حالابخندم ..

همین اول کاریه تا لوسش نکردهبزنم تو پرش ...

اصن میگما ...امسال می خوام اون یه دونه اشو خودم بزرگش کنم

به جان خودم!!!

هه هه هه ..

((:

____________

ف.ا.ط.ی.م.ا.

اول فروردینِ نودُ یکه ه ه ه..


نوشته شده در سه شنبه 1 فروردین1391ساعت 23:21 توسط فاطیما| |

ما آدما که اشرف مخلوقاتیم چرا گاهی انقدر بدیم ؟

ما آدمای خوبی نیستیم .!.

دلم از خودمون می گیره ..تازگیا دارم حس میکنم حتی از نفس کشیدنم میترسم !

نکنه چطوری نفس بکشم که به بازدم نرسیده هزارتا "حرفُ حدیث "دربیاد .!.

راست راه برم ، کج تعبیر می شه .!. ساده حرف بزنم ، پیچیده می شه .!.

نَرم ، می گن رفته .!. بیام ، می گن نیومده .!. نباشم می گن بوده .!. 

نخیر ... این روزها نمی شه خود بود.!. باید از خود بودنِ خود دور بشی ، دیگری شو ، رنگ به رنگ باش !

یک رنگی دیگه جواب نمی ده .!. باید  که رو زیاد داشته باشی ، یه رو برای این روزها خیلی کمه ، خیلی .!.

فقط یک کلمه : چرا ؟!؟

راستی شنا هم یاد بگیر ! سعی کن شناگر ماهری باشی ..

این روزها زیاد زیرآبی میرن .!. تو هم بلد باشی بد نیست ! می دونی که بالاخره باید با زمونه پیش رفت.!.

مخلص کلام اینکه مراقب باش ، خیلی مراقب باش من دلم برای این همه سادگیِ تو شور می زنه ..

ما آمای خوبی نیستیم (!)

نوشته شده در سه شنبه 9 اسفند1390ساعت 22:18 توسط فاطیما| |

دختر همسایه ی دیوار به دیوارمان می خندید .. خیلی هم بلند می خندید ..اصلا یکریز می خندید

انگار خنده اش تمامی نداشت !

نمی دانم به چه یا برای چه می خندید ! چون من این طرف دیوار بودمُ " او " آن طرف دیوار !

فقط صدای خنده های یکریزش به گوشم میرسید .. حتی از پشت آن همه آجرُ تیر آهنُ گچُ سیمان هم

کاملا معلوم بود که از ته دل می خندد !

 آنقدر خندید تا خنده ای روی لبانم نشست ! انگار توی دلم به چیزی روشن شده بود مثل نور یه آرزو !

درست همان موقع بود که دلم خواست آرزو کنم که از همه ی خونه ها فقط صدای خنده بلند باشه ..

کاش به اندازه همه آدم های روی زمین" شادی "  داشتم تا همه را مهمان می کردم ...

هنوز صدای خنده هایش را می شنوم دارم به این فکر می کنم که خیلی هم بد نیست اگه عایق بندیِ بین

دیوار خونه هامون از حد استاندارد فقط کمی پایین تره !

این خودش می تونه یه حُسن یه حساب بیاد تا از شنیدن صدای خنده ی همدیگه هر از گاهی خنده ای رو

لبامون بشینه

***************************

ف.ا.ط.ی.م.ا

نوشته شده در سه شنبه 25 بهمن1390ساعت 0:44 توسط فاطیما| |

چی بگم ؟ اصلا چی می شه گفت واسه تو ؟
یا چی می شه نوشت ؟
واژه ای هست که در حد و اندازه ی اون نگاه مهربونت باشه ؟
به خدا جمله تا به تو ، به اسم تو ، به نام تو می رسه نا تموم می مونه ..
الان ببین کم آوردم ... چی بگم برای تو ؟
اصلا از تو مگه می شه نوشت ؟
کو؟ واژه هام کوشن؟
نیست می شن بسکه عاشقی ...نمی خوان رو این همه عاشقی حرفی گفته باشن
آخ مهربون من لالایی هات بهترین سمفونیِ همه عمره منه ...
کاش حالا امشب که شب تولدته یه ذره می شد قد تو عاشق باشم برای تو فقط ..
نخند ! می دونم نمی شه قد تو عاشق بود ..
آخه تو یه دونه ای تو تمام این دَهر ! تو این دنیای سرگردون ...
تو بالا و پاییناش تویی که ارامش می دی با نگات ..
خدا حفظت کنه مامانیِ من " تولدت مبارک "
..............
ف.ا.ط.ی.م.ا
هفتِ بهمن 90
شب تولد بهترین مامان دنیا ...

نوشته شده در شنبه 8 بهمن1390ساعت 1:14 توسط فاطیما| |

امروز ساعت 6 بعد از ظهر تا 9 شب ! دقیقا 9 شب ! بهترین ساعت های حالا نمی گم کل عمر زندگیم ! که حداقلش بهترین ساعت های این چند وقت اخیر روزهای کسالت بار زندگیم بود ! که این تکرارُ تکرارُ همش تکرار مثه کنه چسبیده بود به لحظه هامُ ..که چه قدر دلم غار تنهایی می خواستُ که واسه خودم یه دونه خوبشم دستُ پا کردم و رفتم تولاک خودم !
بای بای دنیای بی حیای بیرونُ درود بر دنیای پر طلاطم درونُ ...
بعدش قهر کامل ..تنهایی مطلق ..غرقه غرقه غرق !!!
چه قدر خوبه خدا تورو یادش نمیره ! چه قدر خوبه تا دستُ پا می زنی واست نجات غریق می فرسته !
چه قدر خوبه یه" دوست " اونم از نوع بی نظیرش برات نگرانِ !
چه حالی میده وقتی دلتُ از چشمات می خونه و اصل حالش اون موقع است که دستشو میذاره درست روی قلبتُ تورو به زور از غار تنهاییت می کشه بیرون و می گه هوووووووی !!! اینجا ته دنیا نیستا اینجوری ماتم گرفتی !
چه قدر آروم شدم وقتی بهم گفت می فهمم چه مرگته الان تو چه مرحله ای هستی که ما " خردادی " ها حس های همو درک می کنیم !
خدایا "شکرت" بعد اون همه تلاطم چه قدر آرومم امشب ..
چه عزیزی برام فرستادی ! یه حامی که می دونم تو روزای سخت و حتی تو شادیام باهام هست ..
عزیز دل مهربون به خاطر همین سه ساعت امشب ازت ممنونم که دنیام تو همین سه ساعت دوباره شکل گرفت...
از گیرای سه پیچت به قول خودت تو این مدت هم ممنون !
خدایا مرسی که هستی (:
......................................

ف.ا.ط.ی.م.ا.

1 بهمن /90 /
" اولین شب آرامش "


نوشته شده در یکشنبه 2 بهمن1390ساعت 10:49 توسط فاطیما| |


یه ورق زدم یه چند صفحه ای برگشتم عقب...روزامو می گم ..به قول معروف کتاب زندگیمو..وقتی به دغدغه هایی که تو گذشته ای نه چندان زیاد دور داشتم رسیدم ..خنده ام گرفت ..همینجور یهو بی اختیار(!)..

می دونین چیه و چرا ؟ 

آخه وقتی اون صفحه ها رو ورق میزدم می دیدم که من اونوقت ها.. ینی همون روزا که مثه برق و باد گذشتن شدن حالا خاطره ..چه دغدغه هایی داشتم .. به چیزایی دل خوش بودم که حالا برام مهم نیستن زیاد

اما روزی بزرگترین دغدغه ی زندگیم بودن ...

انگار هر چی برزگتر می شیم آرزوهامونم باهامون قد می کشنُ بزرگ میشن .. یا نه حتی می بینی گاهی آرزوهامون بزرگتر از خودمون شدن ..

الان اون موقعی ایِ که من وقتی چند برگ ساده از زندگیمو برگشتم عقب به این نتیجه رسیدم که آرزوهام چه قدر بزرگ شدن ..و این منو قدری نگران می کنه ... آرزوهام از من بزرگترن(!)

 اما من آرزو هامو می خوام همشو می خوام ..حتی اون بزرگ بزرگ بزرگشووووو  اصلا هم قانع نیستم..

نوشته شده در جمعه 16 دی1390ساعت 0:31 توسط فاطیما| |

از این گذر سال ها خسته ام
از این فراز و نشیب ها خسته ام ..
از این آمد و شد ها ، از بودن و نبودن ها ...
از باید و نباید ها ، از شاید و نشاید ها ...
خسته ام از بس مچاله شدم ..
زیر بار زمانه شبیه ناله شدم ..
خسته ام از گوشه کنایه
ازحدیثُ حرفُ اشاره
از اینکه فکر می کنن شادم..
از این آتوئی که دستشان دادم ...
از این تظاهر به خندیدن ..
از مترسک شدنُ نفهمیدن
خسته ام از این همه نقاب ..
خسته از نگاه پشت قاب !!!
از این دل بستن های بیهوده ...
از خیالِ خامِ آسوده..
از اینکه عشق شده بازیچه ...
لاف عاشقی زدن برامون هیچه ...
خسته ام از بس شهر من مرده
یعنی یکی احساسُ با خودش برده ؟!؟

 فاطیما...

________________________

به افتخار دوس جون ...

نوشته شده در شنبه 19 آذر1390ساعت 10:49 توسط فاطیما| |


سلام تنهایی غریبانه ی من ...
کجا کز کردی گوشه ی دلم؟؟؟
این قلب سال هاست بن بست است ...
پاییزش را ببین ،خاموش است ..ساکت است .. سوز غریبی دارد...
فقط برگ می بارد و زرد میشود و خشک و خموش ...
این کوچه رهگذر ندارد ، در هم حتی ... فقط دیوار است ...
خانه ای نیست ببین ... سوتُ کور است ... بشنو ...
راستی اسم هم ندارد ..مباد صدایش کنی ...
این کوچه بی نام است
تو بخوان گم نام !
سلام تنهایی ... چه غریبانه نشستی کنج دلم ...

فاطیما...

.............................

یادت بخیر سهراب می گفتی :
به سراغ من اگر مي آييد نرم و آهسته بياييد مبادا ترك بردارد چيني نازك تنهايي من.


نوشته شده در یکشنبه 13 آذر1390ساعت 21:28 توسط فاطیما| |

یادش بخیر می گفتی مرا شبیه گذشته صدا بزن
همان تاریخ و روز و ساعت مرداد مهربان

آری مرداد بود که زیر سوزان آفتابش داغ شدیم تا مهرش مست بودیم و مست !
اما مهرش زیاد مهربان نبود ! حداقل با من ! خوب به یادم مونده که چطور روز میلادت بر دار عشقم کردند !
آخ یادش بخیر که برق انقلاب چشمانت به یک جانم من در جزر و مد می شد !!!!
پس چرا دنیامون طوفانی شد آنی ؟
"ما که می خواستیم زندگی تازه ای را
در جهانی دیگر
آغازی دوباره بگیریم ..."
جدی دنیا تو رودربایستی ما قشنگ شده بود؟
چون حالا که نیستی فقط نا زیبایی هایش را به رخم می کشد
می خواستی شبیه گذشته بکِشمت ..من تو را می کِشیدمُ تو مرا می کُشتی !
کاش یادت باشد هنوز...

فاطیما...

نوشته شده در جمعه 11 آذر1390ساعت 15:6 توسط فاطیما| |

قرار نمی خواد
خودش اتفاق می افته ...
دنیا کوچیکه میام و میای بالاخره ...
پس
قرار ما باشه لای همون کاغذ پاره هایی که هر روز از اسم تو پر می شن
شعر می شن
ترانه می شن ..
خونده می شن ..
قرار ما همون دو سه خطی که برام از خودت می گی ..
قرار ما هر روز که نه ، همون دو سه باری که سرک می کشی و زود می ری ..
باشه باشه ، قرار ما همون دو سه جمله ..
همه ی دیر اومدنا ..
حتی نیومدناتم باشه به حساب قرارمون ..
من روی همین کاغذ پاره ها قرار مینویسم ...
سکوت می کشم ...
دنیایی ساخته ام با همین چند سطر ساده.. با جمله های توُ حرف های دلم ..

فاطیما...
آبان / 90 همراه برف ...

نوشته شده در جمعه 20 آبان1390ساعت 19:30 توسط فاطیما| |

گذاشتمت به حال خودت ...خوشحال باش ..
می خواهی با سکوت فریاد کن..
یا با نگاه سکوت رابشکن..
من همین امشب در گوش دلم گفتم ..آرام هم گفتم که دلش نلرزد !!
که دلبندی که دلش بند دلم بود شاید این روز ها دل خوشی نداشته باشد
گفتم که هواسش باشد
دلبند..بند میزند به دل
گفتم هواسش باشد
دلبند .. دل را به یغما می برد
همه این ها را گفتم اما باز به خرجش نرفت
دل به باد داد دلم

فاطیما...

نوشته شده در شنبه 30 مهر1390ساعت 11:49 توسط فاطیما| |


آهسته که میروی ...

پر شور ترباز می گردی ...

آرام که می شوی

خواندنی تری ...

سکوت که می کنی

باز نگاهت فریاد می زند..

هنوز خیلی زود است تا رسیدن فصل داغ آرزوهای خام..

زود است خیلی ..اما من دلم سیب می خواهد آن هم از چشمان تو..

گاز که بزنم رانده میشوم مثل حوا

تو که نباشی هوا هم نیست

هوا که نباشد حوا هم نیستم

بگذار رانده شوم از بهشتی که بی تو جهنم است..

فاطیما..

نوشته شده در سه شنبه 19 مهر1390ساعت 19:45 توسط فاطیما| |

زن نحیف بود با پیراهن سفید بلند که به تنش گریه می کرد
رنگ پریده ..مبهوت .. تکیده با موهایی بلند
خوب یادمه که چشماش بی فروغ بود
دستم را گرفتی .. دستت گرم بود
اما نگاه او سرد
... انگشتامون با هم بازی می کردند
او هم بود
می رفت .. می آمد
به سر گردانیه یک روح سرگردان
می رفت .. می آمد
تو اما نگاهت با من بود
من غرق در دنیایی که چشمانت برایم ساخته بود
دیگر به حضورش عادت کرده بودیم انگار
می رفت .. می آمد
دستات گرم بود ونگاهت آتیش
بازهم رد شد درست موقعی ای که گرم بودیم و مست
همان موقع که آرامش عجیبی داشتم
دنیا متوقف شده بود اما
او می رفت .. می آمد
چرا بود ؟
چرا میرفت ؟
چرا می آمد ؟
چرا حرفی نمی زد؟
چرا نگاهمان نمی کرد؟
کمرنگ بود مثل رنگ صورتش
بی رمق بود مثل نگاهش
خمیده بود شکسته بود
هر چه بود دیده نمی شد
محو بود و محو تر می شد
دستانت را حصاری ساختی گم شدم تو سرزمین وجودت
حالا تکیه داده بودم به تو
پشتم گرم بود ..هراسی نبود
اینجا سرزمین من در امن و امان بود
باز هم رد شد اما اینبار پشت مرز سرزمینم ماند
نگاهمان نکرد
محو شد
محوتر
کمرنگ .. بی روح
منم محو بودم
تو هم محو
محو هم اما
ما محو بودیمُ نگاهمان خیره به هم
او هم بود
کمرنگ و بی حضور
بی صدا
....

فاطیما...
نوشته شده در چهارشنبه 6 مهر1390ساعت 12:39 توسط فاطیما| |


اینجا سکوت کن

حرف برای گفتن زیاده

واژه ها رو به بازی نگیر 

روزه مبادایی هم هست

حرف ها رو بذار واسه فردا

واسه آنجا

اینجا مثل امروزه

سکوت هم حتی گاهی حرف برای گفتن زیاد داره ..

اما هر چی کمتر باشی بیشتر دلش هوای حرف زدن داره

هر چی بیشتر باشی کمتر واژه ها رو ردیف  می کنه

حرف که زیاده خیلی زیاد

مجال کمه

محاله بتونم همه ی حادثه ی چشماتو در گوشی بگم تند تند ...

اینجا سکوت کن

آنجا که باشیم ..نگاه که کنیم .. چشم که بدوزیم .. حرف ها خودشون میان 

نگران یه خط در میون امروز نباش

اینجا سکوت کن

آنجا فرداست

نیومده هنوز

ولش کن بذار این رویا کارشو بکنه 

کارشم خوب بلده

هم دل منو برده 

هم یاد تو رو داده به باد 

تا هر جا که هستم یادتم باشه !

بازیمون داده

اینجا سکوت کن

فردا نگاه

آنجا که باشی

رویا هم هست

عاشق که باشی

هوا هم هست

ساکت که باشی

حرف هم هست

من

صدا

تو

سکوت

فردا آنجایی که با سکوت همصدا شده


فاطیما..

نوشته شده در پنجشنبه 24 شهریور1390ساعت 23:50 توسط فاطیما| |


بیا شروع کنیم بخندیم

وقتی دنیا این همه بازیمان می دهد

بگذار آنقدر بخندیم به بازی هایش تا گوش فلکش کر شود

این دنیای بازیگوش را من میشناسم

بازی می خواهد ,,, بازی می دهد ,,, بازیچه می خواهد

بازیچه نشو ...

بازی اش بده ..

فاطیما ...

نوشته شده در جمعه 18 شهریور1390ساعت 14:6 توسط فاطیما| |

Design By : Night Melody